تبليغاتX
مهرگان
مهرگان
خدايا تقدير خوبان را آنگونه زيبا بنويس كه جز لبخند آنها چيز ديگري نبينيم 
قالب وبلاگ

چند وقتي است شيطان فرياد ميزند آدم پيدا كنيد سجده ميكنم   

          "دكتر علي شريعتي"

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 3:48 ] [ roya ]

سلاااام انقدر دلم میخواد به  این وبلاگ سر و سامووون بدم اما سوت و کور شده دگ هیچکس نمیاد یکی کمک کنه

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 17:11 ] [ roya ]
خدایا کفر نمیگویم پریشانم /

چه میخواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

/تو مسئولی تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است/

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 18:45 ] [ roya ]
سلام دوستان خيلى وقت بود به وبلاگ سر نزده بودم متاسفانه به دليل يه سرى مشكل نتونستم بيام اما دوست دارم ازين به بعد كلى مطلب بذارم شمام كمكم كنيد.
[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 3:21 ] [ roya ]

دوستاي گلم ازتون يه خواهشي دارم ميخوام از خودتون

واسه وبلاگم استفاده كنم ميخوام كه بياين و يه سوتي

باحال از خودتون تعريف كنيد من ميذارم تو وبلاگ البته

بدون اسم اما سوتي خودمو با اسم ميذارم تا شما

حسابي بخندين منتظرم


(اولين سوتي آخر خندس منتظرم)

1.سلام 

چند سال پیش یکی از دوستام یه ماشین خرید منم تو کف یه ماشین بودم

 که بابام گفت پسر اگه دوست داری یه ماشین لیزینگ برات ثبت نام کنم .

 منم که نمی دونستم لیزینگ یعنی ماشین قسطي فکر کردم اسم یه

 ماشینی لیزینگه
سریع زنگ زدم به دوستم گفتم می خوام یه ماشین لیزینک بخرم . بنده خدا

 زد زیز خنده گفت لیزینگ لیزینگ . فهمیدم خراب کردم . تا یه مدت روم نشد

نگاش کنم


2.سلام من چون ورزشکار هستم هم تکواندو و بدن سازی یک روز تو باشگاه

بودم استاد ما دان -1-را به من داد من خوشحال بودم استاد من گفت عالی

 بود شروع کنید ولی من فکر کردم حمله کنید من هم حمله کردم چشمتو

 روز بد نبینه زدیم تا جایی که خورد یک روز گذشت رفتم باشگاه دیدم استاد

 نیومده گفتم کو استاد گفتند خونه خوابه اون تازه یکی از سوتی های من

 بود موفق باشی

 


3.یه روز داشتیم با بچه ها گپ میزدیم که یه دفعه یکی از بچه ها گفت

 میدونستید خردادیان هم جنس بازه!منم که تا حالا اسم این اقارو نشنیده

 بودم گفتم  ااا  بابای منم خردادیه.وقتی بچه ها زدن زیر خنده من فهمیدم

چه سوتی دادم

۴.خب بنا به در خواست مدریت محترم وبلاگ مهرگان. من یکی از سوتی

 هامو می گم...
یه بار تمام دختر و پسر های فامیل به همراه بزرگان فامیل خونه ما جمع

 شده بودند.
خلاصه از هر دری صحبت شد. بحث تا نیمه شب ادامه پیدا کرد و کلا ما

خانوادتا 11 شب به بعد خوابمون میگیره و باید بخوابیم و اگه نخوابیم گیج

 می زنیم و پرت و پلا می گیم.اینو اینجا داشته باش بحث در مورد غده ها بود

 و اینکه گواتر آدم کار نکنه چی میشه و از این حرفا. من اومدم در مورد غده

هیپوفیز جلوی دختر های هم سن سال خودم اظهار فضل کنم. نمی دونم

 چی شد و چه ربطی داشت ولی خب فقط میدونم گیج بودم.به جای غذه

 هیپوفیز گفتم این غده پریود هم خیلی تو متابلولیسم بدن نقش موثری

 داره!! بابام مثل اینکه یهو زیرش میخ ظاهر شده باشه یه تکونی خورد لب

 های بعضی ها هم جمع و بسته شد. با خودم گفتم خب حتما نشنیدن بی

 سوادا این اصطلاح علمیو و برای اینکه خوب جا بیافته این افاضات من، چند

 دفه تکرارش کردم.!!

دیگه بقیه شو باید بودی میدیدی .

۵.من اصولا بعد از ظهرا نمیخوابم یه روز از مدرسه اومدم خیلی خسته بودم رفتم دراز کشیدم یه ساعت بعد بیدار شدم بلند شدم رفتم بیرون اتاق گفتم چرا منو بیدار نکردین مدرسم دیر شد مامانم سه بار گفت ساعت 3 شادی گفتم خوب باشه مدرسه دارم اومدم لباس بپوشم برم تازه فهمیدم صبحش مدرسه بودم !!!
دو سال پیش کلاس زبان اومدم بگم
a lot of book گفتم a lot ofکتاب پسر و دختر زدن زیر خنده منم جدی برگشتم گفتم به چی میخندین !
پارسال تابستون پسر خالم و دوستش خونه ما بودن دوستش یه برادر کوچکتر داره که اون موقع دوم راهنمایی بود تا شب کلی تو حیاط حرف زدیم مامان منم اومد گیر داد بخوابید ما هم خوابمون نمیومد خلاصه اومد بزاره ما رو سر کار گفت بزارین دب اکبر بهتون نشون بدم نیم ساعت این سه تا قشنگ داشتن میگشتن که دب اکبر رو ببینن مامان من رفت خونه خوابید اینام با لبخند پیروز مندانه ای گفتن پیداش کردن و بعد خوابیدن فردا صبحش فهمیدن کلا سر کار بودن

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 2:28 ] [ roya ]
دیروز بعد از یک سال و اندی پا شدم رفتم کتابخونه خیر سرم درس بخونم کتابخونه که چه

 عرض کنم سالن مد آرایش اول سه ساعتطول کشیدتاجا پیدا کنم بعد سه ساعت که جا پیدا

کردم و نشستم یه دختر اومد گفتخانومابروهاتونو کجابر داشتین یه ساعت آدرس دادم فلان جا

 پیش فلانی تشکر کردو رفت بعد پشتم و نگاه کردم یکی از دخترا داشت خط چشم میکشید

 آخه طفلکی قرار داشت بعد سمت چپمو نگاه کردم دیدم داره ابرو بر میداره سمت راستمو

 نگاه کردم دیدم دارن بند میندازن خلاصه سالن آرایشی بود واسه خودش شکل هرجایی بود

 جز کتابخونه ۵-۶ نفرم این وسط مسطا داشتن درس میخوندن که از ظاهرموجهشون معلوم

 بود چهخبره منم که چه عرض کنمداشتم فکر میکردم چی تو وبلاگ بنویسم

 

[ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 22:5 ] [ roya ]
مسعود جون 2 ارديبهشت تولدت مبارك پيشاپيش اميدوارم عمري پر از شادي و موفقيت داشته باشي
[ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 17:12 ] [ roya ]
هم اكنون نيازمند ياري قرمزتان هستيم(به دليل پاره اي از مشكلات سياسي سبز به قرمز تغيير يافت) ستاد نظر خواهي وبلاگ


بابا دوست جونا مياين سر ميزنيد يه نظر بدين بريد آدم ميره مهموني سلام ميكنه

[ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 16:45 ] [ roya ]
سلاااااااااااااااام بچه ها وارد ارديبهشت شديم من خيلي خوشحالم چون عاشق اي ماهم ميگين چرا چون بنده در

اين ماه متولد شدم همه ارديبهشتيارم دوست دارم من متولد 14 ارديبهشتم ارديبهشتيا بياين بگين چه روزي

هستين تا بتونم بهتون تبريك بگم

[ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 15:49 ] [ roya ]
دوستاي گلم ازتون يه خواهشي دارم ميخوام از خودتون

واسه وبلاگم استفاده كنم ميخوام كه بياين و يه سوتي

باحال از خودتون تعريف كنيد من ميذارم تو وبلاگ البته

بدون اسم اما سوتي خودمو با اسم ميذارم تا شما

حسابي بخندين منتظرم

[ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 3:12 ] [ roya ]

هيچ وقت اولين بار كه خوراك جيگر درست كردمو يادم نميره  با كلي ذوق غذا رو روي ميز چيدمو بچه هارو صدا

زدم بعد از بچه ها خواستم تا حدث بزنن اين غذا چيه  كلي از خاصيت غذا براشون گفتم بازم متوجه نشدن بعد براي

اينكه راهنماييشون كرده باشم گفتم بچه ها باباتون گاهي منو با اين اسم صدا ميزنه دخترم با تعجب به من نگاه كردو

سقلمه اي به برادرش زدو گفت:نخور نخور تاپالس

[ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 2:54 ] [ roya ]
باران باش ببار نپرس كاسه هاي خالي ازآن كيست

كوروش بزرگ

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 4:25 ] [ roya ]
در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچ كس عصباني نيست

هيچ كس سوار بر اسب نيست

هيچ كس را در حال تعظيم نميبينيد

هيچ وقت در ايران برده داري مرسوم نبوده در بين اين صدها پيكر تراشيده شده حتي يك تصوير برهنه هم وجود نداره

اين آداب اصيلمان است:نجابت قدرت احترام مهرباني خوشرويي.

زنده باد ايران و ايراني


[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 4:12 ] [ roya ]

دوستاي گلم بايد بهتون بگم منم بچه ي اين مملكتم به خداعاشق ايرانم تو همين مملكت بزرگ شدم همه

چيو همينجا ياد گرفتم اما به خدا خواستن حق انساني جرم نيست  چرا وقتي تو خيابون راه ميريم

دائم بايد

تنمون بلرزه كه الانه بهمون گير بدن اونم بي خودو بي جهت منظور من ازين پست اين بوده كه ما مشكلات بزرگتري

از تيپ جوونامون داريم اما متاسفانه خيليا اين پست و با ديد باز نخوندن يكم عميق تر فكر كنيد دست فروشي بچه

اي كه هفت سال بيشتر نداره درد بزرگيه بچه اي كه شايد پزشك آينده اين مملكت بشه اگه بهش برسن به اميد

روزي كه هيچ بچه اي از سرما تو خيابون نلرزه ممنون بازم نظر بدين منتظرم

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 3:20 ] [ roya ]


اضافه شدن چند مورد به مصارف هواپيما به صورت موارد ذ يل ميباشد كه به اطلاع خوانندگان ميرسانيم:

1.    خودكشي


2.    ابراز عشق


3.    نشان دادن شجاعت به بچه محل ها جهت كل كل


4.    ايجاد هيجان


توضيح موارد بالا بدين شرح ميباشد :


1.    خودكش:مسئله ي خودكشي داراي شاخه هاي بسياري ميباشد كه ما تعدادي ازين موارد را به اطلاع ميرسانيم


a)     شما عاشق دختر اقدس خانوم همسايه بقلي خود هستين و به تازگي اين

اتفاق براي شما رخ داده است با قيافه اي خوشحال و كمي خجالت زده به سوي مادر

خود ميرويد و ميخواهيد او را در جريان قرار دهيد كمي من من ميكنيد و كاملا دست و

پاي خود را گم كرده ايد مادرتان حرف شما رو قطع ميكند و ميگويد : راستي حسن ننه

پنشبه عروسي دعوت داريم .راست ميگي ننه عروسي كي؟ عروسي دختر اقدس خانوم

ننه. كدوم دخترش؟ اقدس خانوم يه دختر بيشتر نداره كه گفت و گوي خود را ناتمام

گذاشته به سوي آژانس هواپيمايي ميدويد و يك بليط به مقصد ابديت تهيه ميفرماييد

b)    شما كاملا از زندگي سير شده اي و تمام بدبختي هاي عالم سر شما ريخته و

كاملا افسرده شده ايد با خود فكر ميكنيد چگونه از شر اين زندگي كوفتي خلاص شويد

ناگهان روبه روي خود يك آژانس هواپيمايي ميبيند و بهترين راه حل به مغز شما راه پيدا

ميكند بله يك بليط به مقصد ابديت تهيه ميكنيد

2.    ابراز عشق:دختري از شما ميخواهد براي ابراز عشق خود به او سوار هواپيما شده

و به مقصدي برويد و باز گرديد (هرچند اگه من بودم به دختره ميگفتم گور بابات چيزي

كه زياده دختر اما من يه جون بيشتر ندارم)

3.    نشان دادن شجاعت به بچه محل ها جهت كل كل:در اين مورد نيازي به توضيح نيست

چون خسته ي شجاعت طرف ميشيد

4.    ايجاد هيجان:در اين مورد لازم به ذكر است درسته هيجان تو زندگي لازمه اما نه تا

اين حد دوستاني كه هواپيمارو جهت اين مورد استفاده ميكنند بايد بهشون بگم شما كاملا

بيماريد خودتو به يه روانپزشك نشون بده ديوانه

 

 

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 3:4 ] [ roya ]

ديروز داشتم تو خيابون راه ميرفتم هندزفري تو گوشم بودو تو حال خودم بودم نسيم بهاري ام ميزدو به به چه

هوايي  بود به قول خودمون توپ توپ همينجور كه داشتم ميرفتم يهو چشمم خورد به به يه ماشين ون كه سفيد

  بود روشم خطاي سبز يشمي داشت يه ذره كه بيشتر دقت كردم ديدم چند خواهر و برادر عزيز كنار ماشين

وايساده بودن خواهرا كه از لحاظ ظاهي يه جورايي روم به ديوار بودنو برادرام كه اگه كسي پاچه شلوارش

اندكي گشاد بود سريع اقدام به گرفتن اون ميكردن شانسي كه اوردم اين بود كه پاچه شلوار من تنگه تنگ بود

ازين لوله تفنگيا .به دورو برم نگاه كردم يه لحظه احساس كردم تو دوران هزارو سيصدو پيچ و مهرم انگار نه انگار

كه سال 2011وهمه دنيا به فكر پيشرفت اقتصادي و علمي و...هستن اون وقت مسئولين ما اگه ظاهر

جووناشونو درست كنن فكر ميكنن شاخ غول شكوندن هرچند كه به قول خودشون ما از هر لحاظ در بالاترين

مدارج در دنيا قرار داريم ارواح عمشون .واسه خودم متاسم كه كشورمون رو نفت خوابيده اونوقت هر صد قدم

يه بچه داره دست فروشي ميكنه صد قدم كه چه عرض كنم گفتم آبرويي حفظ كرده باشم هرچند نميشه آبرو

حفظ كرد چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است.

[ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ] [ 3:18 ] [ roya ]
تو به  من خنديدي ونميدانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

باغبان پي من تند دويد سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

وتو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم   

كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...





[ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ] [ 1:28 ] [ roya ]

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم خدا گفت پس میخواهی

با من گفتگو کنی گفتم اگر وقت داشته باشید وقت من ابدی است

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی ؟چه چیز بیش

از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند ؟خدا پاسخ داد این که

آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند که زود تر

بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند این که

سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پول شان را

خرج حفظ سلامتی می کنند این که با نگرانی نسبت به آینده زمان

حال فراموششان میشود آنچنان که دیگرنه در آینده زندگی میکنند و نه

در حال این که چنان زندگی می کنند که گویی هر گز نخواهند مرد

وچنان میمیرند که گویی هر گز زنده نبوده اند خداوند دستهای مرا در

دست گرفت و مدتی هر دو سا کت ماندیم  بعد پرسیدم به عنوان

خالق انسانها می خوا هید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند خدا

با لبخند پاسخ داد یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست

داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد یاد بگیرند که خوب

نیست خود را با دیگران مقایسه کنند یاد بگیرند که ثر وتمند کسی

نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می  توانیم زخمی عمیق در دل کسانی

که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن

زخم التیام یابد بخشیدن یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا

دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند و یا نشان

دهندکه می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنندوآن را متفاوت

ببینند یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه

خودشان هم باید خود را ببخشند و یاد بگیرند که من همیشه این جا

هستم


 

[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 3:11 ] [ roya ]
همانا گاو را آفريديم تا انسان هيچ وقت احساس نكند خيلي نفهم است


والاغ را كه خوشحال باشد از انسان خرتر هم هست


وموش را كه احساس نكند خيلي ترسوست


وميمون را كه احساس نكند اوست كه بي دليل ميخندد 


وهمانا انسان را آفريديم و به اوعقل داديم به اودستور داديم برو آدم شو دوهزار سال فكر كردوآدم نشد كه نشد



[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 3:2 ] [ roya ]

ازون جايي كه من كنكوريمو صبح تا شب رو كتابام چادر زدم از بس كه همشو خوندم تمامشون تيكه تيكه شدن مامان همش ميگه بسه دخترم انقدر درس نخون تو ميتوني ديو كنكورو گول بزني تو قبول ميشي منم لبخند مليحي به مامانم ميزنمو ميگم ممنون مامان. من ميدونم يكي از بهترين دانشگاهها قبول ميشم اما اون دانشگاه ساخته نشده كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه دانشگاههاي ايران در حد سواد من نيست اما خوب چه كنم بايد سوخت وساخت با اين كمبود امكانات واسه همين هر سال كنكور ميديم تا بالاخره يه جا قبول شيم كه اين بشه دليل واسه موندن تو خونه بابا(مديوني اگه فكر كني كمبود شوهر داريما نه عمرا)
آقا پسرا جدي نگيريد اين شوخي بود با دخترا از خودمون شروع كردم به شمام ميرسه گاماس گاماس
[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 2:48 ] [ roya ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در اين دقايق صبح برايت آرزو دارم خدا را...
عشق را..
زندگي زيبا را...
و
آرزو دارم چنانچه تو خواهي و خدا داند
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس